آقا پارسیا..آقا پارسیا..، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

پارسیا پادشاه پاییز

ماه مهر

ماه مهر و مهربونی رسید... سلام پسرم عزیزه دله مامانی امروز اول مهر...وای باورم نمیشه ماه مهر اومد..چه سختی هایی رو تحمل کردم..چقدر اذیت شدم..تا بالاخره وارد ماه نهم شدیم..واقعا باورم نمیشه که ٩ماه گذشت..ولی با سختی و روزای بدی که حال و هوای خوبی نداشتم خدا کنه هیچکس تجربه نکنه...       خدا رو شکر که تو توی دله مامانی سالم و سره حال و تندرستی عزیزکم..و هرروز بهتر و بیشتر و خوشکل تر حرکت میکنی..فدات بشم که محکم توی دله مامانی تکون میخوری و بالا و پایین میشی.. بعضی وقتا خودت و میکشی سمت چپ و محکم میزنی انگار دست و پاهات و میتونم ببینم تا این حد پوست شکمم باز شده..حسه خیلی پاک و رویایی که خدا نصیبم کرده...
5 خرداد 1392

38 هفتگی...

صبح قشنگت بخیر پسره گلم..مامانی فدات بشه که اینقدر قشنگ تو دلم تکون میخوری و حرکت میکنی..وای که چه حسی داره...                                                                        دلم گرفته این روزا..نمیدونم چرا؟؟؟خیلی تو فکره اومدنه تو ام عزیزم...امروز (15/مهر/91)38 هفته و 1روز شدی ...
5 خرداد 1392

روزای حساس..

١١/مهر/٩١...پسره گلم مامانی زیره دلش درد میکنه..یواش یواش راه میرم..میشینم رو توپ تولد تا شاید تو زودتر بیای تو بغلم.. امشب بابایی میاد پیشمون.. چه خوب تنها نیستیم..خیلی دردام بیشتر شده.. بابا پویا داره دنباله یه اسم قشنگ برا پسرمون میگرده..همش هم به من فشار میاره که اسم چی شد انتخاب کردی...زود باش پسرمون اسم نداره داریم به روزای آخر نزدیک میشیم... منم که همچنان حساس...البته اسم های پرهام ..پاشا و پارسیا رو با خودم تکرار میکنم تا یکی شون به دلم بشینه..از یه جهتی هم با خودم فکر میکنم که اسمت با مهر شروع بشه یا مهر داشته باشه حالا که قراره تو ماهه مهر به دنیا بیای ..مهراد .. رادمهر..مهرزاد ..نمیدونم..سخته..   &nbs...
25 ارديبهشت 1392

دزفول و پادگان شهید باکری

پسرم میخوایم بریم پادگان....... امروز٣١/شهریور/٩١ عزیزم الان ساعت ٨ صبح که همگی بیدار شدیم تا بریم پادگان دیدن آقا شایان که سربازه تو پادگان آموزشی دزفول.... وای که همه به من گفتن نرم با این وضعم ولی دوست دارم برم یه تغییره آب و هواست آخه امروز وارد هفته ٣٦ ام شدیم ....خیلی تو راه با لنا حال میده کلی خندیدیم..چقدر خوردنی آورده برا شایان...   روزه خیلی خوبیبود با شایان رفتیم کنار آب و کباب خوردیم و عکس گرفتیم ... بعدم که شایان و راهی پادگان کردیم و خودمون برگشتیم... خیلی خوش گدشت...پسرمم که محکمتر از این حرفاست ماشالا..   ...
25 ارديبهشت 1392

خاله ندا

سلام پسرم امروز صبح زود خاله ندا از اصفهان اومد پیشمون و کلی خوشحالمون کرد...وای خدایا...چه خوب شد...از تنهایی در اومدیم...       باید ببینی که خاله ندا چه جوری برات ذوق میکنه و باهات حرف میزنه عزیزم.. خیلی دلش برای تو تنگ شده بود...وای بیا ببین چه چیزایی برات خریده عزیزم... بوسسسسس برا خاله مهربون که خیلی پسرم و دوست داره امشب قراره بریم عروسی..بابا پویا هم میاد پیشمون..وای که خیلی خوشحالم ...    ...
24 ارديبهشت 1392

سیسمونی

هورااااااااااااااااااااا سیسمونی پسرم...عزیزه مامانی و رو میبریم....(٢٨/شهریور/٩١)     عزیزکم ساعت ٤تماس گرفتن برای سرویس خواب ....گفتن که آماده شده برای همین مامانا هم تصمیم گرفت که همین امروز به سلامتی همه ی وسایل سیسمونی تو ببریم خونه خودمون و بچینیم توی اتاق...خیلی خوشحالم...بابا پویا هم اومده که همراهی مون کنه....تخت خیلی خوشکل و ناز شده...اتاقمون کوچیکه ولی خوب مجبوریم بزاریم پیشه تخته خودمون تا فعلا کنارمون باشی عزیزم گرچه اینجوری مدله تخت زیاد مشخص نیست ولی کاریش نمیشه کرد.. اتاق و با بقیه وسایل کامل کردیم و اسباب بازی ها رو چیدیم ..لباسای قشنگت ام توی کشوها گذاشتیم...بابا پویا وقتی دید کلی ذوق ...
24 ارديبهشت 1392

ششمین سالگرد

پسره مامانی عزیزه دلم....٦سال گذشت از روزی که من و بابا پویا باهم ازدواج کردیم...هورااااااااااااااااااااااااااا...حالا ما یه نی نی ماه تو راه داریم که میخواد بیاد و با اومدنش زندگی مشترکمون و روشن تر و شادتر کنه...                 پسره گلم : دوست دارم عزیزم...روزهامون در حاله سپری شدن هستن....خوشحالم..نگرانم...میترسم از روزایی که پیشه رو داریم سه تایی باهم من و بابایی و شما پسرمون...سخته ولی خوب خدا بزرگه کمکمون میکنه عزیزکم.... وای که بدنم خیلی درد میکنه...تو این ماهای آخر استخون درد اومده سراغم....هرروز عصر یک ساعت پیاده روی میکنم....   ...
24 ارديبهشت 1392