آقا پارسیا..آقا پارسیا..، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

پارسیا پادشاه پاییز

اولین سفر

٢٨/دی/91.....امشب ساعت 8 برای اولین بار آقا پارسیا من در 89 روزگی سوار هواپیما میشه..تازه یه بلیط خوشکل و تک برا خودش داره که مشخصات شو نوشته...قربونت برم مامانی.... میخوایم بریم اصفهان خونه خاله ندا..هوراااااااا... بابا پویا ما رو میبره فرودگاه..خودش نمیتونه بیاد چون مرخصی نداره..دلمون براش تنگ میشه... وای چه ژستی گرفتی تو هواپیما...نشستی سمت پنجره...قربون یه پسر..بوسسس     پسرم امروز 29 دی 90 روزه شدی..امید زندگیم..عزیزکم..مبارک باشه..وارد 4ماهگی شدی گلکم...دوست دارم خیلی زیاد... ...
15 تير 1392

2ماهگی مبارک پسرم

سلام پارسیا مامانی...پسره گلم...قربونت برم... امروز صبح زود بیدار شدیم تا با هم بریم واکسن 2ماهگی رو بزنیم..همه کسم..تو خیلی سره حالی و داری برا مامانی میخندی منم برات توضیح میدم که امروز باید واکسن بزنی و تو بازهم میخندی..... پرستار بهداشت اول وزن کرد که گفت ماشالا ماشالا 6 کیلو شدی و قد هزار ماشالا 60 سانت...بعد تو بغل مامانا نشتی تا واکسن بزنی من که دل ندارم ببینم ...وای بمیرم چه جیغی کشیدی..فدای گریه هات بشم... خیلی بیقراری..هر 4ساعت قطره استامینوفن میدم تا تب نکنی و دردت کمتر بشه عزیزم...پاهات ورم کرده..حوله داغ میزارم رو پاهای قشنگت پسرم... چون میگذرد غمی نیست..بزرگ میشی یادت میره...بوسسسسسسس.. ...
6 تير 1392

روزها در گذرن اند

عزیزکم..پسرم..روزها در گذرن اند و تو هرروز بزرگتر و دوست داشتنی تر میشی..وقتی به روزای گذشته فکر میکنم...نمیدونم..آدمی فکر میکنه که روزای سخت تموم نمیشن..ولی...روزگاره دیگه.. قربونت برم..دل درد ها و بی قراری های شبونه بیشتر شدن..هر چی داروی گیاهی و داروخانه ای بوده برای خوب شدن تو تهیه کردم و بهت دادم ولی هیچ فایده ای نداشته.. خدا کنه زودتر خوب بشی روز و شب های خیلی سختیه..تنهام..بابایی سر کار..خونه باباحاجی ایم تا هرچه زودتر بتونیم خونه خودمون و جابه جا کنیم و بیایم نزدیک باباحاجی و مامانا تا خیال مون راحتر بشه..دوست دارم..   ...
6 تير 1392

بهداشت و قد و وزن اولیه...

١١/آبان/91..امروز صبح باید بریم مرکز بهداشت برای تشکیل پرونده و قد و وزن اولیه گل پسر..آقا پارسیا..قربونت برم که ساکت تو بغل مامانی خوابیدی... نوبت ما شد و صدا زد پارسیا محمدی...مادر هدا... وزن 5کیلو...قد 57... ماشالا پسر گلم..مسئول بهداشت گفت همه چیز عالیه..خدارو شکر..خیلی خوشحال شدم که قد و وزنت نسبت به سنت عالیه.. تا دوماهگی که باید اولین واکسن ها رو  بزنی..دوست دارم یه عالمه   ...
6 تير 1392

9/9/91..چهل روزگی مبارک

گل پسرم..پارسیای مامانی 40 روزه شدی...بزرگ شدی..مرد شدی..خیلی تغییر کردی عزیزه دلم... امروز طبق سنت قدیمی خانوادگی قرار بود آب چلگی ریخته بشه ولی چونقراره امشب به خاطره به دنیا اومدن شما/خانواده پدری جشن بگیرن و همه فامیل و دعوت کنن بنابراین من و شما دیروز اعمال و انجام دادیم و اومدیم خونه مادربزرگ و پدربزرگ پدری. حالا همه در تکاپو هستن تا امشب یه شب خوب و بیادماندنی بشه..خیلی شلوغ شده و همه کم کم دارن میان..برای گل پسر گوسفند قربونی کردن و شام مفصل دادن... جای خاله ندا خیلی خالیه...خیلی دوست داشت اینجا باشه..تماس گرفت وحال گل پسر و پرسید ... عزیزم امیدوارم هرروز که بزرگتر میشی بی قراری ها و دل درد های شبانه ات کمتر...
6 تير 1392