من و پسرم....
91/5/29دل نگرانی من...
پسرم از دیشب تا حالا تو دلم تکون نخوردی و من نگرانم که کجایی و چی شده..هرچی شیرینی و شربت و نوشابه خوردم فایده نداشته...بابا پویا میگه استراحت کنم ولی بازم فرقی نکرد..خیلی دلواپسم...
به خاطره دیروزه که رفتیم آبادان فکر کنم از تکون های ماشین خسته شدی و خوابی هنوز..نمیدونم....میترسم ...آخه سابقه نداشته...
بابا پویا ..خاله ندا و نازی خانم آماده میشیم که بریم درمانگاه تا خیالم راحت بشه...
دکتر دستگاه رو گذاشت رو شکمم تا صدای قلب کوچیکت و بشنوم و آروم بشم عزیزم...
وقتی صدای قلبت و شنیدیم نازی بلند داد زد نی نی زنده است زنده است....
دکتر گفت از خستگی اینجوری شده باید استراحت کنیم...
دوست دارم کوچولوی فضول....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من و پسرم....
